پشت پامیر شکسته است
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸۸  

دل خورشید گرفته است زمین تاریک است

فصل دلواپسی اهل زمین نزدیک است

دل خورشید گرفته است  هوا دلگیر است

و زمین تکه ای از درد دل پامیر است

دل خورشید  گرفته است صدا می شکند

خواه نا خواه تمام دل ما می شکند

دره می ماند و شمشیر به جا می ماند

قله و عربده و شیر به جا می ماند

یکی از بستن و زنجیر سخن می گوید

از دل قله پامیر سخن می گوید

کوه خم کرده کمر پیش خدا می گرید

به غذای شب تنهایی ما می گرید

پشت پامیر شکسته است عصایی  ببرید

به سر دامنه ها دست دعایی ببرید

پشت پامیر شکسته است، دلیران هستند

شیر مردی اگر افتاده و شیران هستند

پای مردانه و شمشیر و هدف می خواهد

پسری کوه قدم سود و خلف می خواهد

سخره می خواهد از آوار شده برگردد

سنگر از دغدغه خار شدن برگردد

عاشقی می طلبد صحنه و سنگر زین پس

مرد ره می طلبد نیزه و خنجر زین پس

هر کسی سینه سپر کرد سلامش بدهید

هر که آهنگ خطر کرد سلامش بدهید

به سر قله توحید صدایش بزنید

ره او هر که نفهمید ، صدایش بزنید

که پس از رفتن مسعود خدا می داند

چه کند لشکر نیمرود خدا می داند


کلمات کلیدی: پشت ،پامیر
الفبای بی عدد
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸۸  

سلام

          حال شما ، حال من که بد شده است

دلم شبیه الفبای بی عدد شده است

دلم شبیه تو نه ها شبیه گنجشکی

شبیه صحنه یک مرگ مستند شده است

بچین حرف دل مرا سبد سبد بنویس

که در حوالی پس کوچه ها  لگد شده است

و کوچه سنگ ، پر از سنگ ، بچه های لجوج

همیشه دست خوش آنچه می وزد شده است

چه کودکانه به سنگم گرفته اند، هنوز

اگر چه عمر من از هر چه سال رد شده است

ولی به کودکی ی هر چه کودک است قسم

دلم چکیده ایام را بلد شده است


کلمات کلیدی: سلام ،الفبای
کمی که فکر کنی
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸۸  

کمی که فکر کنی بر تنم تبر خورده است

کسی مرا به خیابان مرده ها برده است

اگر چه زنده ام و حرف می زنم، روحم

به پشت پنجره صد سال می شود مرده است

کمی که فکر کنی، تازه تازه می فهمی

کسی که از تو سروده است از خود آزرده است

به خود که می نگرم، یک سوال ، اینکه چرا

هوای حس تو در من همیشه افسرده است

تو از نجابتی و من پر از گناه عبث

خدا ترا به  زمینش نشانه آورده است

و من که قسمت خود را ورق زدم دیدم

که روزگار من از اولش به هم خورده است


کلمات کلیدی: کمی ،فکر
صد سالگی
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸۸  

و شب شبیه دو صد سالگی ی باورمان

من و تو مثل همیشه پیاده سر در گم

دو تا مسافر تنهای ساده سر در گم

نشسته ایم که شاید بهار مان بزند

در ابتدای نفس های جاده سر در گم

چه اتفاق عجیبی که آن طرف زمان

کسی نشسته کسی استاده سر در گم

اراده مان همه تفهیم سبز یک غزل است

ولی میان من و تو اراده سر در گم

کمی برای تو تفهیم می شودم در خود

کمی برای خودم اوفتاده سر در گم

من و تو حس شکسته همان غریبه شهر

همان که تازه بهم ریشه داده سر در گم

و شب شبیه دو صد سالگی ی باور مان

و شب شبیه من و تو پیاده سر در گم


کلمات کلیدی: صد ،سالگی
رد پا
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸۸  

گذشت و دورتر از چشم ما توقف کرد

بدون اینکه بداند چرا ؟ توقف کرد

و با صدای بلندی به جاده می خندید

دمی که بر سر یک رد پا توقف کرد

و تق و تق و تق و تق صدای پای کسی

به انتها نرسیده صدا توقف کرد

چی می شود اگر از کوچه کوچه رد شد و رفت

میان جاده کنار شما توقف کرد

اگر چه دور  شد از چشم دیده بانی من

ولی به دیدۀ من جا به جا توقف کرد


کلمات کلیدی: رد پا
نقس پنجره
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸۸  

بی تو امشب نقس پنجره دلگیر شده

یاد تو از نظر کوچه سرا زیر شده

یادگاری تو آن شاخه گل رنگ به رنگ

یاد تو هست ؟ نبودی چقدر پیر شده

مگر از  کوچه بپرسم که صدای تو کجاست

که چنین فاصله در فاصله تصویر شده

تب من شعله وری  می کند امشب به تنم

و در آن آتش چشمان تو تعبیر شده

از تب چهره تو که ز چشم مهتاب

همه جا آیینه در آیینه تکثیر شده

باید از کوچه گذشت و به خیابان سر زد

نفسم دیر به جنبی ، به سرم دیر شده


کلمات کلیدی: نقس ،پنجره
بی حالی
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸۸  

گفتید اینکه حال شما کاملاً بد است

سرد است آفتاب و هوا کاملاً بد است

این روزها نمایش درد است زندگی

این روزها نمایش ما  کاملاً بد است

تعبیر آنچه بود و نبود است عمر ما

تعبیر آنچنان و چرا کاملاً بد است

چندیست معنی ی من و تو ما نمی شود

این واژه همیشه جدا کاملاً بد است

مفهوم یک نگاه به خود منتهی شدیم

مفهوم ما و این صده ها کاملاً بد است

از حال من مپرس تصور نمیشه کرد

یا خوبَ خوبَ خوب و یا  کاملاً بد است


کلمات کلیدی: بی حالی
تار
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸۸  

امشب دوباره با غزلم تار می زنم

مشکل تو را کشیده به دیوار می زنم

در چهره خیال تو تکثیر می شوم

وقتی که سر به آینه بازار می زنم

در خلوتی که با تو گرفتم برای خود

با تار تار موی تو گیتار می زنم

با ساعت و دقیقه کلنجار می روم

سر  می زنم به کوچه و هی جار می زنم

تا تو بیایی رد شوی از کوچه تا ابد

تکیه به شانه های سپیدار می زنم

حالا دوباره تک تک و قلبم نمی زند

شب از سحر گذشته و من تار می زنم


کلمات کلیدی: تار