دل خورشید گرفته است زمین تاریک است
فصل دلواپسی اهل زمین نزدیک است
دل خورشید گرفته است هوا دلگیر است
و زمین تکه ای از درد دل پامیر است
دل خورشید گرفته است صدا می شکند
خواه نا خواه تمام دل ما می شکند
دره می ماند و شمشیر به جا می ماند
قله و عربده و شیر به جا می ماند
یکی از بستن و زنجیر سخن می گوید
از دل قله پامیر سخن می گوید
کوه خم کرده کمر پیش خدا می گرید
به غذای شب تنهایی ما می گرید
پشت پامیر شکسته است عصایی ببرید
به سر دامنه ها دست دعایی ببرید
پشت پامیر شکسته است، دلیران هستند
شیر مردی اگر افتاده و شیران هستند
پای مردانه و شمشیر و هدف می خواهد
پسری کوه قدم سود و خلف می خواهد
سخره می خواهد از آوار شده برگردد
سنگر از دغدغه خار شدن برگردد
عاشقی می طلبد صحنه و سنگر زین پس
مرد ره می طلبد نیزه و خنجر زین پس
هر کسی سینه سپر کرد سلامش بدهید
هر که آهنگ خطر کرد سلامش بدهید
به سر قله توحید صدایش بزنید
ره او هر که نفهمید ، صدایش بزنید
که پس از رفتن مسعود خدا می داند
چه کند لشکر نیمرود خدا می داند